دانلود فیلم و عکس، اخبار روز ایران، اخبار ورزشی، مجله تفریحی، خبر استخدام، دانلود آهنگ، پیامک عاشقانه
دانلود فیلم و عکس، اخبار روز ایران، اخبار ورزشی، مجله تفریحی، خبر استخدام، دانلود آهنگ، پیامک عاشقانه
زبان حال حضرت زینب کبری(س) در غروب عاشورابه دشت کربلا، جمعی پریشان ماند و من ماندمفراز نیزهها، آوای قرانماند و من ماندممن غارتزده خسته، ز هر سو راه من بستهز یاران خیمهها خالی، بیابان ماند و من ماندمبه گوش من طنینافکن، صدای اکبر و قاسمکه دائم اشکریزانم، به دامان ماند و من ماندمدلم خون شد خداوندا، از این اشک عزادارانبه دنبال پدر یک طفل گریان ماند و من ماندمبه خاک و خون دو بازوی بلند و پرچم و مَشکیمیان شعلهها یک فوج عطشان ماند و من ماندمز تیری بسته شد راه گلوی تشنهلب اصغررباب از این جفای خصم، حیران ماند و من ماندمز طوفان بلا گلهای سرخ من همه پرپراز این طوفان مرا یک سرو عریان ماند و من ماندمبههم پیوست جوشان چشمههای خون و دریا شداز این طوفان هایل موج و طوفان ماند و من ماندمنمانده طاقتم دیگر که بینم قتلگاهش رابرفت و این دل بیتاب و سوزان ماند و من ماندم"حسان" گویی که این مصرع زبان حال زینب بودتهی شد باغم از گل، عطر جانان ماند و من ماندم
حسان
ادمین
شنبه 20 دی 1393 ساعت 11:39
اماما ، …. ما را فراموش نکن : روز اول ، مات بودیم ، مبهوت ضربه ای که هنوز عمق کوبنده گی اش برایمان مشخص نبود ، چشمان خیره به در بسته « حسینیه» بود و گوشمان بسته به نوای قرآن رادیو ، روز دوم ، در « حسینیه » را گشودند ، هراسان و مبهوت وارد شدیم و اما تو بر سرمان دست رحمت نکشیدی ، آرام آرام و با گوشه چشم سیاهی های نصب شده بر دیوار حسینیه را ورانداز میکردیم و …. خدایا مپسند ، نمی خواستیم باور کنیم ، دلسوخته ای که تاب از توانش رفته بود رو به جایگاه نور تو ، زانو بر زمین « حسینیه » یکسر فریادی زد ، امام ، کجا رفتی ؟ نعره هایش آنچنان دلخراش و سوزناک بود که چشمانمان نا خودآگاه درب بالکن را نشانه رفت ، تصور میکردیم نوای غم این عشق ، باز تو را به دیدار می کشاند ، اما …. زانوانم سست شد و تاب ایستادن از کف رفت ، جسد بی روحم را به یکی از ستونهای « حسینیه » تکیه دادم و …. روز سوم ، پیراهن سیاهم را که همیشه در عزای سالار شهیدان غمگسار من بود پوشیدم ، خدایا اینبار عاشورا چرا اینقدر زود از راه میرسید ، مادرم مریض بود و نمی خواستم بیتابی و حزن من بیشتر آزارش دهد ، به چشمانم التماس میکردم که نبارند ، اما مثل همیشه آنها هیچ توجهی به حرفهایم نمیکردند ، با خویش کلنجار میرفتم که ناگاه شیون غریبی مرا به خود آورد ، مادرم بود که از راه میرسید و او زودتر از من رخت عزا بر تن کرده بود ، مرا که دید بطرفم آمد ، در آغوشم کشید و گفت : خوش به حال شما بسیجیها ، خوش بحالتان که آقایتان از شما راضی بود ، خوش بحالتان که امامتان از شما راضی بود ، خدا صبرت دهد مادر ، خاک بر سر من که آنقدر زنده ماندم تا مرگ امام را دیدم ، بعد رهایم کرد و سر به آسمان دوخت و با ناله صدا زد : خدا به غریبی سیدالشهداء(ع) قسم ، وقتی جوانم را از دست دادم ، اینقدر دلم نسوخته بود . دیگر تاب از طاقتم رفته بود ، با عجله از خانه خارج شدم و بسمت « مصلی » براه افتادم ، نمیدانم چگونه به آنجا رسیدم ، خدایا تو میدانی که آن محفظه شیشه ای آنروز با دل پاره پاره من چه ستمها که نکرد ، خاک بر سر من او امام منست که زودتر از من کفن پیچ و آرام به خواب رفته وای بر من ، جا دارد که تا زنده ایم اشک بر گونه هایمان نخشکد . روز چهارم ، برای بدرقه به بهشت زهرا (س) رفتم ، هیچگاه مثل آنروز به شهیدان غبطه نخورده بودم ، آنروز فقط گریه کردم ، فقط گریه ، دستم به تابوت نرسید ، اما جانم همانجا با جسم او دفن شد ، هر چه منتظر ماندم بلکه از کنار مزارت بروند و من نیز بیایم و عقده هایم را باز کنم ، نشد ، و باز گشتم ، به هر جا چشم میدوختم لبخندهای خدائی ات در نظرم مجسم می شد ، به هر چه گوش میدادم نوای « انا لله و انا الیه راجعون » تو بود و هر کجا میرفتم همه جا سیاه ، همه جا عزا ، همه کس سیاه پوش ، همه کس عزادار ، همه جا امام . هنوز ساعتی نگذشته بود که باز دلم هوای بهشت زهرا (س) کرد ، نیمه های شب بود و ازدحام جمعیت اندک ، وارد صحن شدم که با دهها کانتینر محدودش نموده بودند ، یک کانتینر نیز بر مزار امام نهاده بودند ، صحن تاریک بود نه چراغی نه نور افکنی ، تمام نورش ، سوی ضعیف فانوسهایی بود که مردم خود برای تبرک و اظهار عشق بر فراز کانتینر می نهادند . بغض در گلویم ترکید ، ای امام چقدر شب اول قبرت شبیه شب اول شهیدان است ، چقدر تو دوست داری تمام سرنوشتت همچون آنان باشد ، تو از میان تمام حرمهای پر چراغ و صواب ، کنج تاریک بهشت زهرا(س) را انتخاب کردی ، مگر غیر از این است که تو به شهیدان دروغ نگفتی که آرزو داری با آنان محشور گردی . کجایند مدعیان عظمتتا بیایند و امشب ببینند این مزار خمینی است ، همان ابر مردی که وقتی اخم میکرد ، همه صاحبان زر و زور قالب تهی میکردند ، همان ابر مردی است که صدای تپش قلبش نوید زندگی و فلاح به همه مستضعفین میداد . ساعت حدود ۵/۱ بود ، مردم زاری میکردند ، رو به گلستان شهیدان کردم ، ای شهیدان ما که قدر امام را ندانستیم ، لا اقل شما از وجودش استفاده کنید ، غرق در ماتم درون بودم که ناگاه قطرات آبی بر گونه هایم چکید ، خدایا این چه بود ؟ از کجا این موقع شب و کی آب بر سر مردم میریزد . اما اشتباه میکردم آب نبود ، اشک بود ، اشک آسمان بهشت زهرا (س) او از صبح تا بحال خودش را کنترل کرده بود ، نمیدانم چرا حالا عقده اش باز شده بود ، شاید او نیز بر دل سوخته ما اشک میریخت ، بخدا قسم این آسمان بود که در مظلومیت امام گریه میکرد ، این آسمان بود که از ماتم بسیجی های داغدیده بغضش ترکیده بود . روز پنجم در خانه بودم ازاینکه با کسی سخن بگویم بیزار بودم ، دوست داشتم رهایم کنند و با افکارم تنهایم گذارند ، سراغ ساکم رفتم ، وصیتنامه شهدا را پیش رو نهادم و می خواستم یک بار دیگر نظرشان را در باره امام بدانم ، هر سطری را که می خواندم ، بر روشن دلی شهیدان مطمئن تر میشدم « در این دنیا دو آرزو بیشتر نداشتم ، اول بوسیدن روی امام و دوم شهادت ، خدایا اولی نصیب ما نشد ، دومی را دریغ مفرما » . « به امام بگوئید اصغر خیلی دوست داشت بیاید و دستت را ببوسد ، اما قسمت نشد و اکنون ندای هل من ناصر حسین (ع) مرا می خواند ، حلالم کنید. » .
ادمین
جمعه 5 دی 1393 ساعت 02:21